تبليغاتX
جادوی کلمات مثبت

جادوی کلمات مثبت

+$+ ذهن خویش را وا دارید تا افکار مثبت ایجاد کند +$+

یک روز سوارخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد شخصی نشست و چند ساعت

 

 به جدال پروانه برای خارج شده از سوراخ کوچک ایجاد شده در

 

 پیله نگاه کرد سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام

 

 تلاش خودرا انجام داده و نمی تواند ادامه دهد آن شخص

 

تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله راباز کرد.


پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک

 

 بود آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد وچون

 

 

انتظار داشت که بالهای پروانه باز،گسترده و محكم

 

شوند واز بدن پروانه محافظت كنند، !هيچ اتفاقي نيفتاد در واقع

 

 پروانه بقيه عمرش خزيد و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز كند.


چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بودكه

محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بود

 كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرارداده بود

 تا پروانه بعد ازخروج از پيله بتواند پرواز كند نكتــــــــــــــــــــــــه

 در اينجاست گاهي اوقات تلاش تنها چيز نيست كه درزندگي

 نيازداريم اگر خداوند اجازه مي دادكه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم

 

فلج ميشديم ، به اندازه كافي قوينبوديم و هرگز نميتوانستيم پــــــــــرواز كنيــــم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:28  توسط مهران  | 

 

يك بنگاه دار بسيار موفق كه به خريد و فروش زمينهاي زراعي قابل كشت و غير قابل

 

 كشت مشغول است اين طور ميگويد : اگر ما ذهن خود را طوري تربيت كنيم كه بتوانيم

 

از هيچ ، چيزي به وجود آوريم ، به نتايجي عالي دست خواهيم يافت .

 

او معتقد است « بيشتر زمينهاي زراعي كه در اين حوالي وجود دارند ، چندان آباد و

 

 جالب توجه نيست . علت موفقيت من آن است كه سعي نمي كنم به مشتريان مزرعه اي

 

 را بفروشم كه جلو چشمشان ميبينند .»

 

شگرد من آن است كه در ذهن آنها تجسم خلاق ميكنم و چشم اندازي ( ويژن سازي ) به

 

و جود مي آورم .

 

تنها گفتن « مزرعه اين هكتار است يا فلان فاصله را با شهر را دارد يا چنين عمارتي

 

 دارد يا چاه چند متري دارد »الان مشتريان را علاقه مند نميكند . ولي وقتي يك طرح

 

 درست و حسابي براي استفاده از مزرعه را به او ميدهي تقريبآ براي خريد زمين مصمم

 

 ميشود . منظورم اين است كه :

 

او كيفش را باز كرد و يك پوشه درآورد كه آن تجسمهايي كه ميتوانست از آن مزرعه د

 

ر ذهن خود داشته باشد را روي كاغذ طرح ميكرد.

 

او ميگفت من در هفته دو يا سه روز را در اين مزرعه ها ميگذرانم و مانند صاحب

 

زمين فكر ميكنم ، شرايط زمين و محل را ميسنجم تا پي ببرم اين زمين الان به چه كاري

 

ميآيد . مثلآ زميني را نشان داد كه خانه اي مخروبه داشت قابل كشت نبود ولي بزرگ

 

بود و ميگفت من سه نظر براي مشترياني كه ميخواهند اين زمين را ببيند جلو ي پايشان

 

 قرار ميدهم مثلآ ميگفت اين زمين بنا به اين كه با شهر فاطله زيادي ندارد و شهر در

 

حال بزرگ شدن است تصورش اين بود كه تا 5 سال ديگر شهر به حوالي زمين ميرسد

 

 براي بزرگ راه شدن ميتوان از آن ياد كرد يا پيست سوار كاري و يا طرحي بزگ

 

 براي اختصاص دادن به باغ ميوه.

 

اين طرحها بود كه مردم و مشتريها را راغب ميكرد كه آن زمينها را با قيمتي بالاتنر از

 

آن ملك فروش داشته باشند و به مشتريها اميد خريد يك زمين عالي را در آينده به آنها

 

نشان ميداد و كارهايي كه ميتوان در اين زمين زراعي داشته باشند.يعني من زمين را

 

 براي آنها به منبع درآمدي بزرگ نشان ميدهم.

 

نتيجه اين است كه « به چيزها آنگونه كه هستند نگاه نكنيد ، بلكه به امكاناتي كه

 

ميتوانند داشته باشند نظر كنيد . توجه به هر چيزي ارزش و اعتبار ميبخشد .

 

 شخث بزرگ انديش هميشه به امكاناتي كه ميتواند در آينده تحقق يابد ، توجه

 

ميكند، او اسير زمان حال نيست »

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:41  توسط مهران  | 

  

1- هميشه در رديفهاي جلو بنشينيد . تا به حال توجه كرده ايد چگونه در جلسات نخست/

 

رديفهاي آخر پر ميشود . عموم مردم براي نشستن به رديفهاي عقب يورش ميبرند تا كمتر توي

 

چشم بخورند. بيشتر مردم چون اعتماد به نفس ندارند از انگشت نما بودن خود در هراسند.

 

در رديفهاي جلو نشستن اعتماد به نفس ايجاد ميكند .آن را تمرين كنيد . از حالا به بعد سعي كنيد

 

كه هرچه ميتوانيد جلوتر بنشينيد. بي شك در رديفهاي جلو امكان آنكه در معرض ديد باشيد ،

 

كمي بيشتر است ولي يادتان باشد موفقيت به طور كل مترادف معروفيت و مشخص بودن است.

 

 

 

2- نگاه كردن به چشمان ديگران را تمرين كنيد. افراد با استفاده از چشمانشان ، خود را تا

 

حد زيادي به ما مي شناسانند . شخصي كه به چشمان شما نگاه نمي كند ، به طور غريزي

 

پرسشهايي را در ذهنتان برمي انگيزد : «دارد چه چيزي را مخفي ميكند ؟ از چي چيزي

 

ميترسد ؟مي خواهد چه كلكي را سوار كند ؟ آيا چيزي را پنهان ميكند؟ »

 

معمولآ كسي كه نتواند به چشمان ديگران نگاه كند ، دو نوع برداشت را القا ميكند . يا ميگويد :

 

«در مقابل شما احساس ضعف ميكنم . در برابر شما احساس حقارت مي كنم و از شما ميترسم»

 

و يا آنكه با پرهيز از نگاه ديگري مي گوييد : « احساس گناه ميكنم ، كاري كرده ام يا به چيزي

 

فكر كرده ام كه نمي خواهم از آن آگاه شويد . ميترسم اگر نگاهم با نگاه شما تلاقي كند ، آن را

 

ازدرونم بخوانيد. »

 

وقتي از نگاه كردن به چشم ديگران فرار ميكنيد تاثير خوبي به جا نمي گذاريد .

 

 بلكه مي گوييد: « ميترسم ، اعتماد به نفس ندارم » با مجبور كردن خود به نگاه كردن در

 

چشمان ديگران بر اين ترس غلبه كنيد.

 

شما با نگاه كردن بر چشمان افراد به آنها ميگوييد « انسان صديق و درستي هستم . به آنچه به

 

شما مي گوييم ايمان دارم. نمي ترسم و اعتماد به نفس دارم »

 

چشمانتان را به خدمت خود در بياوريد . آنها را به چشمان ديگران بدوزيد . اين كار نه تنها به

 

شما اعتماد نفس ميدهد ، بلكه آن را كاملآ در اختيارتان ميگذارد.

 

 

3- سرعت راه رفتنتان را تندتر كنيد .  روانشناسان معتقدند ، شلختگي و پرسه زدن ،

 

 ويژگي آدمي است كه نسبت به خودش ، كارش و مردم پيرامونش ، نگرش مثبتي ندارد . در

 

 ضمن روان شناسان بر اين باورند كه با تغيير دادن سرعت حركت و حالت خود ميتوانند نگرش

 

خود را نيز عملآ تغيير دهند .

 

آدمهاي معمولي راه رفتنشان هم « معمولي »است .قدمهايشان نيز در حد معمولي است .

 

 ظاهر آدمي را دارند كه «آن قدرها براي خودش ارزش قائل نيست»

 

اما گروه بعدي . آدمهاي اين گروه ، اعتماد به نفس فوق العاده اي نشان ميدهند . از آدمهايي

 

معمولي تندتر راه ميروند. طرز راه رفتنشان كمي شبيه به دويدن است ،. از راه رفتنشان اينطور

 

بر ميآيد كه گويي كار مهمي دارند و در كاري هم كه پيش رو دارند موفق خواهند شد.

 

تكنيك بيست و پنج -درصد-سريعتر-راه-رفتن را به كار ببندبد تا به افزايش اعتماد به نفس در

 

خود كمك كنيد . شانهايتان را عقب نگه داريد ، سرتان را بالا بگيريد . كمي تند تر راه برويد و به

 

اين ترتيب ، اعتماد به نفس را در خود احساس كنيد .

 

4- بلند و جدي حرف زدن را تمرين كنيد. در برخورد با اجتماعات ، از هر نوع و اندازه ،

 

افراد بسياري را ديده ام كه با وجود سريع الانتقال بودن و داشتن استعداد بسيار ، خاموش گوشه

 

اي مينشينند و توان شركت در گفت و شنودها را ندارند.و فقط به ابن خاطر است كه اعتماد به

 

نفس ندارند.آنها در جمعها سكوت مي كنند ، با خودشان مي گويند « احتمالآ نظر من به هيچ

 

دردي نمي خورد . اگر حرف بزنم آبرو ريزي ميكنم ، پس بهتر است هيچ چيزي نگوييم . ديگر

 

آنكه ، ساير اعضاي گروه ، احتمالآ معلوماتشان از من بيشتر است . نمي خواهم بقيه بفهمند كه

 

من بي سواد هستم»

 

هر دفعه كه اين آدمها ساكت ، فرصت حرف زدن را از دست ميدهند ، بيش از پيش ، احساس

 

زبوني و ناتواني مي كنند. اغلب به صورت نيم بند با خود قرارهايي ميگذارند كه «دفعه بعد» .

 

اما از سوي ديگر ، هرچه بلند تر صحبت كنيد بر اطمينان خود بيشتر مي افزاييد . و صحبت

 

    كردن مرتبه بعد برايتان آساننتر مي شود . بلند و قاطع سخن بگوييد اين يك ويتامين تقويت

 

اعتماد به نفس است. به صورت داوطلبانه صحبت كنيد.مهر سكوت را بشكنيد تا به اعتماد به

 

نفس برسيد. به ازاي هر فردي كه موافق شما نيست افرادي هم وجود دارند كه شما را ياري

 

خواهند كرد.و اينقدر از خود نپرسيد «بلند بشوم و حرف بزنم يا نه ؟»

 

به همه بفهمانيد كه شما هم مي توانيد حرف بزنيد.

 

 

5- خندان باشيد : بيشتر افراد ادعا ميكنند كه گاه يك لبخند براستي سر حالشان آورده است .

 

حتمآ شنيده ايد كه يك لبخند عاليترين دارو براي كمبود اعتماد به نفس است . اما هنوز بسياري

 

 از ما آنهرا جدي نميگيريم .

 

سخنرانان بزرگ را درهنگام سخنرا نراني شان ببينيد هميشه در حال لبخند زدن هستند دوستان

 

و همكاران ما حتمآ با دكتر آزمنديان ، استاد حلت آشنايي كاملي دارند اين سخنرانان بزرگ

 

 را در هنگام صحبت ببينيد كه با صحبت هايشان چه جادويي ميكنند . چون جادوي لبخند را

 

تجربه كرده اند . اگر به ديدن دوستاني ميرويد كه با شما همكار شوند حتمآ از اين جادو استفاده

 

كنيد چون مخالفتشان را ميتوانند جويا شويد و آنها ديگر از دست شما عصباني نيستند.

 

يك روز در ارتباط با اين قضيه اتفاقي برايم افتاد . پشت چراغ قرمز راهنمايي ايستاده بودم . بعد

 

صداي برخود ماشين عقبي با ماشينم ، ترق ! ماشين عقبي درست ترمز نگرفته بود و به سپر زد

 

. خودم را براي يك دعواي خياباني يا مشاجره آماده كرده بودم .وقتي از ماشين پياده شدم ديدم

 

كه راننده ماشين عقبي لبخند زنان و با صميمانه ترين لحن ممكن به طرفم آمد و گفت نميدانم چرا

 

چنين اتفاقي افتاد. لحن گرمش يخ مرا آب كرد يا بهتر بگويم آبي بر روي آتش شد. و نميدانم كه

 

 چه شد كه گفتم « ايرادي نداره از اين اتفاقات زياد مي افتد » يك لحظه خشمم فروكش كرد.

 

خنديدن هنر است و بايد همه اين هنر را فرا بگيرند چون ناجي است .به خودتان امر كنيد كه در

 

بدترين شرايط ممكن بخنديد.

 

نيروي خنده را به اختيار خود در بياوريد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:12  توسط مهران  | 

 

با يك وضعيت مي توان به دو صورت كاملآ متفاوت برخورد كرد .

 

انتخاب با شماست .

 

 

طرز برخورد بزرگ انديشان

 

طرز برخورد كوچك انديشان

 

وضعيت

1-  پي راههايي مي گردد كه از طريق فروش جنس بيشتر ، درآمد خود را افزايش دهد

1- پي ۱- پی راههايي ميگردد كه با در رفتن از زير بار هزينه، درآمد خود را افزايش دهد

 

حسابهي هزينه

 

2- راجع به جنبه هاي مثبت دوستانش ،شركتش و رقابت در كار حرف ميزند.

2- راجع به جنبه هاي منفي دوستانش ، اوضاع اقتصادي شركت حرف ميزند.

 

گفتگو

 

3 – اعتقاد به گترش كار دارد.

3- سرعت پيشرفت خود را كم ميكند يا آن را در هملن سطح قبلي ميبيند.

 

پيشرفت

 

4- آينده را بسيار روشن و اميد بخش ميبيند.

4- آينده را تيره و محدود ميبيند.

 

آينده

 

5 در پي راهها و وسايل بيشتري است بويژه براي كمك به ديگران.

5- در پي راههايي است كه كمتر كار كند.

 

كار

 

6- با بهترينها رقابت مبكند.

6- با افراد معمولي رقابت ميكند.

 

رقابت

 

7- در پي راههايي است كه درآمد خود را افزايش دهد و اقلام ضروري بيشتري بخرد.

7- درجستجوي راههايي است كه بتواند با حذف اقلام غير ضروري پول كمتري خرج كند.

 

بي پولي

 

8- اهداف عالي و بزرگ را بر ميگزينند.

8- اهداف كوچك را بر ميگزينند.

 

اهداف

 

9- با مسايل درازمدت سروكار دارند.

9- با مسائل كوتاه مدت سرو كار دارند.

 

ديد

 

10- امنيت و موفقيت را لزوم و ملزوم يكديگر ميدانند.

10- نگران است مبادا چيزي امنيت او را تحديد كند.

 

امنيت

 

11- با آدمهايي رفت وآمد ميكند كه انديشه هاي بزرگ و پيشرو دارند.

11- با آدمهاي كوچك انديش معاشرت ميكند.

 

معاشرت

 

12- از خطاهايي كه عواقب جزيي در پي دارند صرف نظر ميكنند.

12- خطاهاي ناچيز را به رخ ميكشند آنها را تبديل به مسايل بزرگ ميكنند

 

اشتباهات

 

 

 

 

یادتان نرود بزرگ اندیشی برای شما از هر نظر مقرون به صرفه است.

 

الف : خودتان را دست کم نگیرید . از تحقیر کردن خویش دست بردارید . نظر خور را روی

 

امتیازاتی که دارید معطوف کنید . شما بهتر از آن هستید که فکر میکنید.

 

ب : اصطلاحات بزرگ اندیشان را به کار ببندید . از لغات بزرگ شادی بخش و روشن استفاده کنید .

 

لغاتی را استفاده کنید که نوید پیروزی / امید / شادمانی و لذت را میدهند.

 

از به کار بردن لغاتی که تصاویر ناخشایند شکست و اندوه و نابودی را تداعی میکنند دوری کنید.

 

پ - بلند نظر باشید . تنها وضعیت موجود را نبینید امکانات فردا را هم در نظر بگیرید. سعی کنید

 

 ارزش مردم  و خودتان و سایر چیزها را بالا ببرید.

 

ت - کارهایتان را با دیدی بزرگ اندیشانه ببینید . فکر کنید شغل فعلیتانبا اهمیت است .

 

ترفیع بعدی شما تا حد زیادی به تصوری  بستگی دارد که راجع به شغل کنونی خود درآرید.

 

ث - فراتر از مسائل پیش پا افتاده بیندیشید . نگاهتان را به اهداف بزرگ معطوف کنید .

 

 پیش از آنکه درگیر موضوع بی اهمیتی شوید از خود بپرسید ((  به راستی ارزشش را دارد ؟ ))

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:37  توسط مهران  | 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:47  توسط مهران  | 

پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم

 بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به

 سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .

او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه

 نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .

 

در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش

157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را

بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش

خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:44  توسط مهران  | 

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.

پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ )) پيشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) .

پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد :

 (( يك بستني ساده چند است ؟ ))

در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:

35سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده

پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.

پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2

 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:22  توسط مهران  | 

Visitor Counter by Digits ***********
مطالب قدیمی‌تر